فلسفه شناخت

ادامه قوانین حاکم بر مغز      من کارکرد طبیعی مغز را منطق می‌دانم . ما جهان را با مغز خود می‌بینیم و جهان را با مغز خود تبیین می‌کنیم . تبیین جهان ناشی از ساختمانِ مغز آدمی است و شاید مطلق‌اندیشان از این گفتار خرسند نباشند که تبیین جهان را ناشی و تابع ساختمان مغزِ آدمی می‌دانیم و بیش از این هیچ حُکمی نمی‌کنیم . منطق که محکم‌ترین تکیه‌گاه و شالودۀ قضاوت‌های ما است تابعِ ساختمان مغز آدمی است و نشانی از وجودِ مطلق در منطقِ آدمی نیست .
     من از گفته‌های خود درشگفتم . حیرت من از آنجا است که خود از خود می‌پرسم اگر منطق رفتار طبیعی و حکم و قضاوت طبیعیِ مغز است پس چگونه است که مغز من هرگز از نیستی موجودی پدید نمی‌آورد در حالی‌که فیلسوف نامداری چون هگل ( 1831 – 1770 ) هستی را از نیستی برون می‌آورد . والتر استیس ( 1967 – 1886 ) فلسفۀ هگل را در این باب چنین شرح می‌دهد :
پس ما مقولۀ نیستی را از مقولۀ هستی استنتاج کردیم. ....................................(ک 4 ، ص 122 )
بدین‌گونه گردیدن ، هستیی است که نیستی است یا نیستیی است که هستی است ، اندیشه‌ای است واحد که تصورات متضاد هستی و نیستی را در وحدتی هماهنگ با یکدیگر در می‌آمیزد . ( ک 4 ، ص 125 )
و یا فیلسوف پرارجی چون کانت ( 1804 – 1724 ) به وجود چیز فی‌نفسه اعتقاد دارد در حالی‌که مغز من وجود چیز فی‌نفسه را تناقض‌آمیز می‌داند و در این باب با این گفتۀ والتر استیس هم‌داستانم که می‌گوید :
فلسفه در عین آن که مفاهیم کلیت و ضرورت و اندیشۀ محض را همچون مبانی ذهنی قبلی [ a priori ] با اشتیاق پذیرفت چیز فی نفسۀ کانت را رد کرد . همگان یکباره آشکارا دیدند که مفهوم چیز فی نفسه انتزاعی تناقض آمیز و ناممکن است . ( ک 4 ، ص 58 )
در این کتاب در فصل قوانین حاکم بر مغز ، دربارۀ هستی و هستن توضیحات بیشتری آمده است .
مغز من گاهی با سدّی عظیم و دیواری سترگ روبرو می‌شود و آنچنان بی‌باک نیست که عبور از آن را میسّر بداند . من خود را پای‌بند رفتار طبیعیِ مغز خود کرده‌ام و هرگز آنچنان بی‌پروا نیستم که دربارۀ چیزهایی که ممکن است در تاریکی محض باشند سخن بگویم . من می‌دانم که از نیستی هستی پدید نمی‌آید و دربارۀ جوهر و ذات و شیئی فی‌نفسه و چیز نشناختنی نیز جرأتِ گفتار ندارم .