ادامه قوانین حاکم بر مغز
کلیّاتی نظیر کوه ، اسب ، انسان ، گیاه ، رنگ ، خزنده و بسیاری کلیّات دیگر ، از طرفی موجب سهولت و سرعتِ مراجعه به فردی از افرادِ اَعیان در مغز میشود و از طرف دیگر موجب سرعت و سهولت جایگیریِ مفاهیم فرد در ذهن میشوند . این کلیّات که مشابه مُثُلِ افلاطونی هستند در عالَمِ خارج از ذهن وجود ندارند بلکه صرفاً ابزارِ ذهن برای رفتارِ مناسب میباشند .
فرض کنیم مفهومی کلّی به نام اسب وجود نداشت ، در این حالت هرگاه راجع به اسب تصوّر کنیم و یا سخن بگوئیم ناگزیر باید از اسبی خاصّ و فردﹾ سخن بگوئیم . یا فرض کنیم مفهومِ کلّیای به نام انسان وجود نداشته باشد در آن صورت ما فقط به افراد و فردهایِ انسان ( بدون هرگونه اتّصال و وحدتی به یکدیگر ) میتوانیم فکر کنیم و سخن بگوئیم .
میتوان تصوّر کرد که چنانچه رابطه و وحدتِ افرادِ انسان در مغز گسیخته شود و مجموعۀ انسانها تبدیل به افرادِ انسان شود با چه مشکلاتِ عظیم و عدیدهای مواجه میشویم .
شکلگیریِ مفاهیم و ثبت محفوظات را به این شکل میتوان بیان نمود که در فرآیند طبیعیِ مغز ، محسوساتِ خام ابتدا توسّط زمان و مکان و مقولات که کانت به تفصیل دربارۀ آنها سخن گفته فرآوری و تبدیل به مفهوم میشوند و در چهارچوب ضوابط و قوانین مجموعهها ( کلّیات ) به محفوظات و مفاهیم تبدیل و در مغز بایگانی میشوند .
مُثُل افلاطونی
افلاطون همۀ اَعیان را همچون تصاویری تشبیه میکند و اعیان را فاقد اصالت و حقیقت میداند . افلاطون حقیقتِ هر عین را ( هر فرد را ) در کلّیِ آن میداند و مُثُل مینامد :
« ایدهها » [ مُثُلها ] جاودانی و فرا آسمانی هستند ، نه به وجود میآیند و نه از میان میروند ، آنها بیارتباطاند و به زمان و مکان بستگی ندارند . چیزهای محسوس ، گذرا ، نسبی و به زمان و مکان بستگی دارند . ........................... شناخت موثق تنها با شناخت « صورتهای » حقیقتاً موجود ممکن است . منبع چنین شناختی یادآوری مُثُلی است که نفس نامیرا پیش از اتحاد با بدن فانی آن را مشاهده کرده است . ما نمیتوانیم به اشیاء محسوس معرفت پیدا کنیم ، جز اینکه تنها یک « عقیدۀ » محتمل از آن داشته باشیم . ( ک 3 ، ص 179 )