فلسفه شناخت

ادامه قوانین حاکم بر مغز در تأیید نظر بالا عبارت زیر از کتاب فلسفۀ هگل ، حمید عنایت نقل می‌شود :
کانت نیز نظریّه‌ای دربارۀ کلیات داشت . مقولات او همان کلیات هستند . ولی البته این کلیات را مانند مثل افلاطونی ، عینی نمی‌پنداشت بلکه برعکس ، اعتقاد استوار داشت که مقولات صرفاً تصورات ذهن آدمی هستند و به هیچ رو هستی بالفعل و عینی ندارند . ( ک 4 ، ص 82 )
با این یادآوری که من مُثُل را از ابزار و قواعد مجموعه‌سازیِ مغز می‌دانم نه موجودی ذهنی و یا تصوّراتِ ذهنی .
من ناچار از تکرار این مطلب هستم که حتّی اگر مقولات کانت را با کلّیات یکی بدانیم هر دو یعنی کلّیات و مقولات نه تصوّرات هستند نه مفاهیم بلکه قواعد و قوانینِ حاکم بر مغز هستند برای شناخت و پیدایشِ معرفت .

تمیزِ تضاد و هماهنگیِ محفوظات ، درست و غلط ، دلیل
ما خانۀ ذهنمان را هر روز آب و جارو می‌کنیم . هر نو‌رسیده‌ای را پس از تعمّق ، در ذهنمان جای می‌دهیم و دائماً سازگاری و هماهنگیِ بین ساکنانِ ذهنمان را بررسی می‌کنیم . همچنین مفروضاتِ ذهنمان را با میزانی به نام عقل وارسی می‌کنیم و همزمان دقّت و صحّت عقلمان را نیز آزمایش می‌کنیم زیرا ترازویِ عقلِ آدمی نیز نیاز به تنظیم و اصلاح دارد . میزان کردنِ ترازویِ عقل و حصولِ اطمینان از صحّتِ کارکردِ آن نیز در گروِ هماهنگی و سازگاریِ احکام صادره از عقل با قوانینِ حاکم بر طبیعت و جهان است . در سایۀ این سعی و خطا ، آگاهی و شناخت بشری هر لحظه گامی به سوی تعالی برداشته و برمی‌دارد .
مجموعۀ مفاهیم و معرفت در ذهن هر کس به تدریج گسترش و توسعه می‌یابد ، این گسترش به دو صورت امکان‌پذیر است ، یا مفهوم جدیدی واردِ ذهن ما می‌شود- مثلاً چیز جدیدی می‌شنویم یا می‌بینیم و یا مطالعه می‌کنیم - و یا طی یک فرآیند ممتد و همیشگی ، مفاهیمِ موجود در مغز خود را ترکیب و تجزیه وتحلیل می‌کنیم و از مفاهیم و آگاهی‌هایِ قبلی ، به آگاهی و معرفت جدیدی نائل می‌شویم که به عنوان جزءِ جدیدی در مجموعۀ معرفت خود جای‌ می‌دهیم . بنابراین ذهنِ مجرّب می‌تواند حتّی به اتّکای خود و بدون دریافت معرفتی از خارج از ذهن ، با تحلیل و ترکیبِ محفوظات قبلی به توسعه و گسترش نائل شود .